۱۳۸٧/٦/٢٠

و این هم نامه ی عاشقانه ی از دکتور علی شریعتی

 

 

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

 

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

« دکتر علی شریعتی »


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٧/٥/۸

برگزیده ای از آثار دکتر علی شریعتی

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

                 *** 

دنیا را بد ساخته اند

کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد

 

کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداری

 

اما  کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬

 

به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند

و این رنج است.

                             ***                       

چه تنگنای سختی است
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هردو،
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی هم نیست

                                ***

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری

نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.

طعم توفیق را می چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در

سرت زنده میکند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج
"تنهایی" را احساس کردم.


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٦/۸/٤

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که خاک گلویم را سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را .

                                                             دوکتور علی شریعتی


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٥/۱۱/۱۳

مرهم

زخمی تر از همیشه
از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق
در انتظار مردن
با قامتی شکسته
از کوله بار غربت
در جستجوی مرهم
راهی شدم زیارت
رفتم برای گریه
رفتم برای فریاد
مرهم مراد من بود
کعبه تو را به من داد
ای از خدا رسیده
ای که تمام عشقی
در جسم خالی من
روح کلام عشقی
 ای که همه شفایی
در عین بی ریایی
پیش تو مثل کاهم
تو مثل کهربایی
 هر ذره از دلم را
با حوصله زدی بند
این چینی شکسته
از تو گرفته پیوند
ای تکیه گاه گریه
ای هم صدای فریاد
ای اسم تازه ی من
کعبه تو را به من داد
 من زورقی شکسته ام
اما هنوز طلایی
توفان حریف من نیست
وقتی تو ناخدایی
والاتر از شفایی
از هر چه بد رهایی
 ای شکل تازه ی عشق
تو هدیه ی خدایی
با تو نفس کشیدن
یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج قصه
بی بال و پر پریدن
ای اسم تازه ی من
کعبه  تورا به من داد
ای تکیه گاه گریه
ای هم صدای فریاد
ای اسم تازه ی من
کعبه تو را به من داد
.                    اردلان سرفراز


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٥/٧/٢٠

وداع

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ء خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ء خویش

میبرم ، تا  که در آن نقطهء دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستویش دهم از لکهء عشق

زین همه خواهش بیجا وتباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو  ،  ای جلوهء امید  محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ،  می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ء شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز به آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل                     فروغ فرخزاد


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٥/٦/٢۱

افسونی افسانه

من رانده ز میخانه ام از من بگریزید

درد کش دیوانه ام از من بگریزید

در دست قضا جان بلب و دیده به مینا

سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید

آن شمع مزارم که ره انجمنم نیست

مهجور ز پروانه ام از من بگریزید

بر ظاهر آباد من امید مبند ید

من خانه ء وبرانه ام از من بگریزید

دیوانهء زنجیر هوسهای محالم

افسونی افسانه ام از من بگریزید

آن سیل جنونم که بجان آمده از کوه

بنیان کن کاشانه ام از من بگریزید

زانروز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد

من از همه بیگانه ام از من بگریزید

شهر آشوب


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٥/٤/۱٤

رفتی

مرا چون قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی

تو هم ای نازنين ! قدر مرا نشناختی ، رفتی

بچندين آرزو چون سايه در پای تو افتادم

ولی دامن فشاندی قد بناز افراختی ، رفتی

مرا عشق تو فارغ کرده بود از ديگران اما

تو سنگين دل زمن با ديگران پرداختی ، رفتی

تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو

تغافل کردی و کار دلم را ساختی ، رفتی

ندادی آشنايی چون گذشتی از کنار من

تو ای بيگانه خو گويی مرا نشناختی ، رفتی

ز چشمم رفت بی او روشنايی وز پی اش ای اشک

تو هم زين خانهء تاريک بيرون تاختی ، رفتی

اگر آرام ننشينی بخاکت افگنم ايدل

همان گيرم که در پايی سرو جان باختی ، رفتی

محمد قهرمان

 


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٥/۳/۱٩

خواهم گرفت

 

يک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت

داد خود را زآن مه بيدادگر خواهم گرفت

چشم گريان را به طوفان بلا خواهم سپرد

نوک مژگان را بخوناب جگر خواهم گرفت

نعره ها خواهم زد و در بحر وبر خواهم فتاد

شعله ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت

انتقامم را ز زلفش موبمو خواهم کشيد

آرزويم را زلعلش سربسر خواهم گرفت

يا بزندان فراقش بی نشان خواهم شدن

يا گريبان وصالش بيخبر خواهم گرفت

يا بهار عمر من روبرخزان خواهد نهاد

يا نهال قامت او را ببر خواهم گرفت

يا بپايش نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند

يا زدستش آستين بر چشم تر خواهم گرفت

يا بحاجت در برش دست طلب خواهم گشود

يا بحجت از درش راه سفر خواهم گرفت

يا لبانش را ز لب همچون شکر خواهم مکيد

يا ميانش را ببر همچو کمر خواهم گرفت

گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن

دامنش فردا بنزد دادگر خواهم گرفت

باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فگند

کام چندين ساله را از يک نظر خواهم گرفت

يا سرو پای مرا در خاک و خون خواهد کشيد

يا برو دوش ورا در سيم و زر خواهم گرفت

گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فگند

صد هزاران عيب بر شمس و قمر خواهم گرفت

فروغی بسطامی .

 


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٥/٢/۱

پرستش ...

 

ای شب ، به پاس صحبت ديرين خدای را

با او بگو حکايت شب زنده داريم

با او بگو چه  می کشم از درد اشتياق

شايد وفا کند ، بشتابد به ياريم

 

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنين

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته ، مرگ کمر بر هلاک من

 

ای شعر من ، بگو که جدايی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم ، که از تو بجز ناله بر نخاست

راهی بزن که ناله از اين بيشتر کنی

 

آی آسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بيابان گريختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع ، سوختم و اشک ريختم ؟

 

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونين جگر کنيد

يا جان من زمن بستانيد بی درنگ

يا پا فرا نهيد و خدا را خبر کنيد !

 

آری ، مگر خدا به دل اندازدش ، که من

زين آه و ناله راه به جايی نمی برم

جز ناله های تلخ نريزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

 

آخرپرستش او شد گناه من ؛

عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آينده دست اوست.

 

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نيم که کنم رو بهر دری

او نيز مايل است به عهدی وفا کند

اما - اگر خدا بدهد - عمری ديگری !

فــــــریــــدون مشیــــــری.

 

 

 

 


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

۱۳۸٤/۱٢/٢٢

صبـح فطـــرت

زهـــی چمــــن ســاز صبـح فطـــرت، تبسم لعـل مهــرجــویـــت
ز بــــوی گــــل تــا نــوای بلبــل، فـــدای تمهیـــد گفتگــــویــــت

چقدر زیباست آن دنیاییکه ابتسام لعل لب مهرجوی جمال برین، چمن آرای صبح پیدایش آن شده باشد. و از بوی گل گرفته تا نوای بلبل همه فدای تمهید گفتگو آن باشد


سحـــر نسیـمی در آمـــــد از در، پیــــام گلـــــزار وصـل در بــر
چــو رنگ رفتـم ز خویش دیگـر، چـه رنگ باشـد نثار بویـت

هـــوای مشــــق انتظـارم، ز خــــاک گشتـــن چــــــه بــاک دارم
هنـــــوز دارد خــــط غبــــارم، شکستـــه ی کلـک آرزویـــــــت

به جستجو هــر طـرف شتـابـم، همـان جنــــون دارد اضطـرابــم
بـه زیــــر پــایت مگـــر بیابــم، دلی که گـــم کرده ام بـه کویـــت

ز گلشنت ریشــه ای نخنـدد، کــه چـــرخش افسـردگـــی پسنــــدد
چــــــو مـــاه نـو نقش جـــام بنــدد لبی که تـر شـد بـه آب جویـت

بـه عشق نـازد دل هــوس هــم، ببـالـد از شعلـه خـاروخس هــــم
رساست ســـر رشتــه ی نفس هــم، بـه قــدر افسون جستجویــت

بـه ایـن ضعیفی کـه بـار دردم، شکستـــــــه در طبع رنگ زردم
به گــــرد نقاش شوق گــردم، کــــه می کشد حسرتـم بـه سـویـت

اگــــــــر بهـارم تو آبیـاری، و گـــر خـــرانــــــم تو شعله کاری
ز حیــــــرت مـن خبـــر نـداری، بیــارم آیینــــــــه روبـرویـــت

کجـاست مضمـون اعتبـــــاری، کـــه بیــــــدل انشا کنـد نثــاری
بضاعتـــــم پیکــر نـزاری، بیفکنــــم پیش تــــار مـــــویـــــــت

حضرت بيدل.

 


[ آیینــۀ دق | گل دودی | بالا | آرشیو ]

 

!با محبت و سلام دوستان خوبم

گاه گاهی وقتی مانند پرستو ها میان آسمان آبی و سپید شادم و یا هنگام که در خلوت غمهایم تنها میمانم خود را با چیدن و بوییدن گلبرگهای رنگین سروده های شعرا دوست داشتنی ام مصروف میسازم . و چون همهء تان را دوست دارم خواستم برگ های انتخابي ام را هم با شما عزیزان تقسیم نمایم تا در همه حالات با شما باشم .و هم بعضی از دوستان خوبم تقاضا کرده بودند تا شعر گونه ها خودم را از انتخابی هایم جدا نمایم امیدوارم لحظات چند شما هم از.خواندن لذت ببرید. با حرمت


Template design and Flash Projects are property of Kabul~Design
Best view at 1024x768x85 hertz resolution and 32bit color sittings
First online at 15 December 2004. Total size of this page is 43.90 kb about 3.5 seconds

© Anbarin - 2004. All rights reserved ©

بالا

feed